تبليغاتX
 عشق گمشده

عشق گمشده

زندگی مي كنم تا تو را پيدا كنم...ا

امروز...

امروز داشتم

به تو فکر می کردم به حرارتی که بینمان بود و به دست هایی که روزی

درهم گره می خوردندوآغوش هایی که برای دربغل گرفتن یکدیگر

انتظار می کشیدند نمی دانم چه شد که این حرارت کم کم

رو به سردی گرایید و دستهایمان از هم فاصله

گرفت و آغوشت دیگر جایی برای من

نداشت چون دیگری را در خود

جای داده بود ولی من

باز هم ناامید نشدم تا با نگاه

به پل های ویران شده که روزی

با هم از روی آنها عبور می کردیم و به یاد

آوردن خاطرات گذشته دوباره مثل سابق شویم ولیکن

تو غزالی دیگر را صید کردی و مرا در جنگل بی انتهای زندگی

تنها گذاشتی با این حال هنوز در دام صیادی دیگر نیفتادم و با نگاه از

پنجره های سرنوشت به آینده ی خود هر روز آرزو می کنم که کاش بازگردی

 

 


 

نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه 13 شهریور1387 ساعت 2:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دستانت...

دستانت را در دستانم بگذار

تا برايت نويد

شادي بخش پرستو ها را به ارمغان بياورم
دستانت را در دستانم بگذار

تا بتوانم اميدها

در دلت زنده کنـــــم
دستانت را در دستانم بگذار

تا شايد بتوانم گوشه اي از تنهايي هايت را

پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار

تا حـــــــداقل بتوانم

همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار

تا دوباره احساس زيبـــــــايي ها را

در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار

تا بتوانم آرامش را

در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار

تا کمي از خستگي هايت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار

تا بتوانم آرامش کودکي ات را به تو باز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار

تا آرزوهاي قشنگت

دوباره به سويت پرواز کنند
دستانت را در دستـــــانم بگذار

تا بتوانم کوله باري که از درد بر دوشت هست

کمي من آن را به دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار

تا کمي از دل تنگي هايت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و

بدان که فاصله اي که در بين انگشتانت هست براي چيست
اينست که
به اين اميد ندارم

که هميشه و هميشه

تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولي بيا

تا اين چند صباحي که در

کنار هم هستيم

دستانمان در دست هم قرار گيرد و به آنچه که
در اين سالها در انتظار ش بوديم

برسيم

از اين لحظات استفاده کنيم و با هم باشيم

و از کنار هم بودن و

هم صحبت هم بودن به آرامش برسيم

و حرفهاي ناگفته را به هم بگوييم
ناگهان چه قدر زود

دير مي شود
پس بيا تا دير نشده

دست هايمان را در دستان هم قرار دهيم

تا دير نشده

54


 

نوشته شده توسط سیما در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 0:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


این بار...

 

 

این بار برای تو می نویسم که نمی دانم که هستی می خواهم عشق را در چشمانت ببینم ٬ گرمای عشقت را در دستانم حس کنم می خواهم بدانم کیستی... می دانم که هستی تو آن فرشته ی نجاتی هستی که تنهایی هایم را با تو سر می کنم ترانه ی مهربانی با اسم تو نوشته می شود و رنگ چشمانت با جانم سرشته می شود برای تو می نویسم مهربانم برای تو که عمر و جان من هستی می دانی که بی تو من تنها می مانم این را هم می دانی عشقت به جانم بسته است !!! پس کاری نمی کنم که تنها بمانم

مهمانی دل


 

نوشته شده توسط سیما در دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 10:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


یادم باشد...

یادم باشد حرفی نزنم كه دلی بلرزد خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را

یادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد

جواب كین را با كمتر از مهر و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاك زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم

مبادا دل تنگش بشكند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام

نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم یادم باشد

هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه

می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن

به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد

و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی

و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن

دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

یادم باشد زنده ام

 


 

نوشته شده توسط سیما در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 2:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته...

 

 

 

دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم.

شیشه قلبم اون قدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند.

دلم می خواد فریاد بزنم ولی واژه ای را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد

منعکس کند. فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام .

کاش می شد سرنوشت را با آرزوهای شیرینم عجین کنم .

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم .

کاش می شد پرواز کنم ، پروازی بی انتها به ابدیت....

کاش می شد در هجوم بی رحمانه درد، خودم را پیدا کنم.

نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است. بغض کهنه ای

گلویم را می فشارد به گوشه ای پناه می برم


 

نوشته شده توسط سیما در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 1:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


کسی باور...

 کسی باور نخواهد کرد

می دانم که کسی باور نخواهد کرد

باور ندارد ....برای کسی دلتنگم که هرگز ندیده ام

برای کسی می گریم که هرگز نه اشکم را می بیند نه لبخندم را

به  دنبال نگاهی هستم که هرگز به من دوخته نخواهد شد

نه....! نه.... کسی باور نخواهد کرد

باور نخواهد کرد به نادیده ها دل بستن را

چقدر تنهائی ام بزرگ است

از آسمانه۸ا هم وسیع تر

تو که نیستی دلم می خواست من هم نبودم

ولی تو در جای دیگر می خواهم که باشی

اما خودم دیگر نمی خواهم که هیچ کجا باشم

حتی خودم هم باور ندارم

منتظر کسی هستم که هرگز منتظرم نیست و نخواهد بود

باور کن که دیگر این قفس برایم زیادی تنگ است

کالبدم قفس روح سرگردانم است

تو می دانی

دلم می خواهد از این قفس رهایی یابم

شکافتن پوسته  و رها شدن چه زیباست

اما...برایم یک رویاست

پیله ام را من خودم نتنیده ام که از هم بشکافمش همچون پروانه

.....

یک بار دیگر تو را مرور کردم

از ابتدا ..... تا سکوتت را

صدای گشودن پنجره چه دلنواز بود

وقتی که تو آمدی

چقدر سکوتت آزارنده است

می دانی.... تو می دانی

آه چقدر دلم گرفته  .... بغض رهایم نمی کند

اشک اما.... اشک همدم تنهائی  من  بی تو  است


 

نوشته شده توسط سیما در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 1:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


من از...

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام


 

نوشته شده توسط سیما در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 1:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


باران...

 

باران که می بارد فرشته ها مشغول آب بازی اند

 

 ومن محو تماشای خنده هایشان

 

روز و شبم را پشت پنجراه ای رو به جنوب میگذرانم

 

 میگویند بی کاره ام اما من

 

با همه ی پرنده های محله مان می پرم و با همه ابرهای

 

 سفیدپوست و سیاه پوست آسمان شهرمان در سفرم

 

محبوب من از روزی مه دانستم پنجره ی اتاق تو نیز رو به

 

 جنوب باز میشود این ستاره ها زیباتر شده اند

 

تورا همین گونه که هستی دوستت میدارم تلخی های تو

 

 شیریی خاصی به لحظه هایمان میدهد

 

آسوده باش محبوب من من خریدار اخم خای تو نیز

 

 هستم ....

 

بیا کمی بیشتر قدم بزنی چیزی نمیشود فقط کمی دیوانگیمان

 

 بیشتر میشود

 

بگذار درها بسته باشند شاید بیرون این در شاید بدون تو لبخند

 

 در انتظارم بود

 

ولی من لبخند را فقط با تو میخواهم فقط با تو


 

نوشته شده توسط سیما در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 0:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


خیلی سخته...

 

 

 

خيلي سخته بخواي به کسي که سال ها و ماه ها دوستت داشته بگي که دوسش نداري !
خيلي سخته به کسي که دوستت داشته و تو هرگز نتونستي دوستش داشته باشي حقيقت رو بگي ... !
خيلي سخته وقتي بهش گفتي ، روح خسته ي خودت رو آروم کني !
خيلي سخته غرور کسي رو که به خاطر تو شکسته شده ناديده بگيري ! اما مجبوري ! ...
خيلي سخته خودت رو جوري نشون بدي که نيستي ! تا شايد اون ازت دل بکنه ...
درسته تو اون رو دوست نداشتي اما خوب دلت و احساست بهت اجازه نميده دلش رو بشکني و همش مي خواي راهي پيدا کني که اون ترکت کنه ! که بفهمه دوسش نداري ...
خيلي سخته که بغض گلوت رو گرفته باشه اما با خونسردي بهش بگي که دوسش نداري ... ! بگي که اونو نمي خواي ... !
خوب تو هم دل داري ! مي ترسي دلش رو بشکني ، همونجور که يکي ديگه دل تو رو شکست !؟
حالا که خودت هم توي اين دور گردون جاي کسي اومدي که يه روز دل تو رو شکست و حالا تو مي خواي دل يکي رو بشکني ! مي فهمي که اون کسي که تورو ترک کرد ، حق داشت ! اون تو رو دوست نداشت و حالا تو يکي ديگرو !
حرفت رو به اون مي گي و ميري ! دلش رو مي شکني اما از خدا مي خواي که دل شکسته ی  اون رو مرهم بذاره...

اما تو مجبوری... تو مجبور بودی؟؟؟!!! 

 ديگه داري با خودت حرف مي زني : حالا تکليف چيه ؟ جواب اين دل شکسته رو کي بايد بده ! مني که دلي رو شکستم يا اوني که دلش شکسته؟ 
اوني که بي تفاوت به اينکه چي رو داره زير پاش له مي کنه و رد ميشه يا اوني که مراقب دلش نبوده ؟  اما نه ! تو بي تفاوت نبودي ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضي از آدما نيستي که از صداي شکستن دل آدما لذت مي برن !  تو مجبور بودي .... چون نتونستي اونو دوست داشته باشي ...
 
من بر سر دوراهي زمان در دلمردگي اين ثانيه ها به خاطر شکستن دل تو نابود شدم و تو نديدي ... ؟!؟
حالا دست ها يم ساده ترين دلواپسي هستند ! تو مرا به مرداب فراموشي مي سپاري و من هرگز شکستن دل تو را فراموش نخواهم کرد ... !؟!!
تو مرا در اعماق قلبت دفن مي کني و من هميشه زخمي را که به قلب تو زدم ، زخمي که تو روزي بر آن مرهم مي گذاري ! بر دل خواهم داشت !! ....
 
اما باز هم مرا گونه اي ديگر مي بيني .... نمي خواهم بداني که از صداي شکستن قلبت خورد شدم .... دوستت نداشتم اما اشک مي ريزم ! پر شدم از حرف هاي باران خورده ... اما من صبر را آموخته ام ...

 


 

نوشته شده توسط سیما در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 0:27 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چه سخت...

 

چه سخت بود روز جدایی

 

دل کندن و رفتن

 

هنوز یاد آوری اون روزها قلبمو به درد میاره

 

پای در راهی تازه نهادن

 

چقدر سخت است بدون تو ،چه رنجیست

 

یک سال از آن روزهای سخت گذشت

 

هنوز قلبم مالامال از رنج  جدایست

 

کاش ابر سیاه جدایی وجود نداشت

 

کاش میشد دیو تنهایی را گشت

 

باز هم تنهایی

 

سیل اشکانم بعد از این مدت طولانی هنوز جاریست

 

آه؛روزهای شیرین زندگانی تا آخرین لحظات عمرم بخاطرتان خواهم داشت

 

و با یاد این روزهای شیرین زندگانی خواهم نمود

 

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 


 

نوشته شده توسط سیما در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 0:27 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting