امروز...
امروز داشتم
به تو فکر می کردم به حرارتی که بینمان بود و به دست هایی که روزی
درهم گره می خوردندوآغوش هایی که برای دربغل گرفتن یکدیگر
انتظار می کشیدند نمی دانم چه شد که این حرارت کم کم
رو به سردی گرایید و دستهایمان از هم فاصله
گرفت و آغوشت دیگر جایی برای من
نداشت چون دیگری را در خود
جای داده بود ولی من
باز هم ناامید نشدم تا با نگاه
به پل های ویران شده که روزی
با هم از روی آنها عبور می کردیم و به یاد
آوردن خاطرات گذشته دوباره مثل سابق شویم ولیکن
تو غزالی دیگر را صید کردی و مرا در جنگل بی انتهای زندگی
تنها گذاشتی با این حال هنوز در دام صیادی دیگر نیفتادم و با نگاه از
پنجره های سرنوشت به آینده ی خود هر روز آرزو می کنم که کاش بازگردی






